تبليغاتX
من ؟!! من ؟!! نمیشناسم !...!
 

آن‌گاه که عشق تورا می‌خواند، به‌راهش گام نه!

هرچند راهی پرنشیب آنگاه که تورا زیر گستره بال‌هایش پناه می‌دهد، تمکین کن!

هرچند تیغ پنهانش جانکاه. آن‌گاه که باتو سخن آغاز کند، بدو ایمان آور!

 حتی اگر آوای او رؤیای شیرینت را درهم‌کوبد، مانند باد شرطه که بوستانی را ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/08/04ساعت 21:55  توسط Invincible girl  | 

 

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردی مان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این که آرامش مان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟
شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچ کدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هایشان بسیار کم است.
استاد ادامه داد: هنگامى که عشق شان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشق شان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/12/10ساعت 22:8  توسط Invincible girl  | 

 

 

اون شب وقتي به خونه رسيدم ديدم همسرم مشغول آماده كردن شام است, دستشوگرفتم و گفتم: بايد راجع به يك موضوعي باهات صحبت كنم. اون هم آروم نشستو منتظر شنيدن حرف هاي من شد. دوباره سايه رنجش و غم رو توي چشماش ديدم.اصلا نمي دونستم چه طوري بايد بهش بگم, انگار دهنم باز نمي شد.هرطور بود بايد بهش مي گفتم و راجع به چيزي كه ذهنم رو مشغول كرده بود,باهاش صحبت مي كردم. موضوع اصلي اين بود كه من مي خواستم از اون جدا بشم.بالاخره هرطور كه بود موضوع رو پيش كشيدم, از من پرسيد چرا؟!اما وقتي از جواب دادن طفره رفتم خشمگين شد و در حالي كه از اتاق غذاخوريخارج مي شد فرياد مي زد: تو مرد نيستياون شب ديگه هيچ صحبتي نكرديم و اون دايم گريه مي كرد و مثل باران اشك ميريخت, مي دونستم كه مي خواست بدونه كه چه بلايي بر سر عشق مون اومده وچرا؟اما به سختي مي تونستم جواب قانع كننده اي براش پيدا كنم, چرا كه مندلباخته يك دختر جوان به اسم"دوي" شده بودم و ديگه نسبت به همسرم احساسي نداشتم.من و اون مدت ها بود كه با هم غريبه شده بوديم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم,خونه, سي درصد شركت و ماشين رو به اون دادم. اما اون يك نگاه به برگه هاكرد و بعد همه رو پاره كرد.زني كه بيش از ده سال باهاش زندگي كرده بودم تبديل به يك غريبه شده بودو من واقعا متاسف بودم و مي دونستم كه اون ده سال از عمرش رو براي من تلف كرده و تمام انرژي و جواني اش رو صرف من و زندگي با من كرده, اماديگه خيلي دير شده بود و من عاشق شده بودم.بالاخره اون با صداي بلند شروع به گريه كرد, چيزي كه انتظارش رو داشتم.به نظر من اين گريه يك تخليه هيجاني بود.بلاخره مسئله طلاق كم كم داشتبراش جا مي افتاد. فرداي اون روز خيلي دير به خونه اومدم و ديدم كه يكنامه روي ميز گذاشته! به اون توجهي نكردم و رفتم توي رختخواب و به خوابعميقي فرو رفتم. وقتي بيدار شدم ديدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتياون رو خوندم ديدم شرايط طلاق رو نوشته. اون هيچ چيز از من نمي خواست بهجز اين كه در اين مدت يك ماه كه از طلاق ما باقي مونده بهش توجه كنم.اون درخواست كرده بودكه در اين مدت يك ماه تا جايي كه ممكنه هر دومون بهصورت عادي كنار هم زندگي كنيم, دليلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون درماه آينده امتحان مهمي داشت و همسرم نمي خواست كه جدايي ما پسرمون رودچار مشكل بكنه!اين مسئله براي من قابل قبول بود, اما اون يك درخواست ديگه هم داشت: ازمن خواسته بود كه بياد بيارم كه روز عروسي مون من اون رو روي دست هامگرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست كرده بود كه در يك ماه باقي موندهاز زندگي مشتركمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورتروي دست هام بگيرمو راه ببرم.خيلي درخواست عجيبي بود, با خودم فكر كردم حتما داره ديونه مي شه.اما براي اين كه اخرين درخواستش رو رد نكرده باشم موافقت كردم.وقتي اين درخواست عجيب و غريب رو براي "دوي"تعريف كردم اون با صداي بلند خنديد گفت:به هر بايد با مسئله طلاق روبرو مي شد, مهم نيست داره چه حقه اي به كار مي بره..مدت ها بود كه من و همسرم هيچ تماسي با هم نداشتيم تا روزي كه طبق شرايططلاق كه همسرم تعين كرده بود من اون رو بلند كردم و در ميان دست هامگرفتم.هر دومون مثل آدم هاي دست و پاچلفتي رفتار مي كرديم و معذب بوديم..پسرمون پشت ما راه مي رفت و دست مي زد و مي گفت: بابا مامان رو تو بغلگرفته راه مي بره.جملات پسرم دردي رو در وجودم زنده مي كرد, از اتاق خواب تا اتاق نشيمن واز اون جا تا در ورودي حدود ده متر مسافت رو طي كرديم.. اون چشم هاشو بستو به آرومي گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هيچي نگو!نمي دونم يك دفعه چرا اين قدر دلم گرفت و احساس غم كردم.. بالاخره دم دراون رو زمين گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل كارش رفت, من همتنها سوار ماشين شدم و به سمت شركت حركت كردم.روز دوم هر دومون كمي راحت تر شده بوديم, مي تونستم بوي عطرشو اسشمامكنم. عطري كه مدتها بود از يادم رفته بود. با خودم فكر كردم من مدتهاستكه به همسرم به حد كافي توجه نكرده بودم. انگار سالهاست كه نديدمش, من ازاون مراقبت نكرده بودم.متوجه شدم كه آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروك كوچك گوشه چماشنشسته بود,لابه لاي موهاش چند تا تار خاكستري ظاهر شده بود!براي لحظه اي با خودم فكر كردم: خدايا من با او چه كار كردم؟!روز چهارم وقتي اون رو روي دست هام گرفتم حس نزديكي و صميميت رو دوبارهاحساس كردم.اين زن, زني بود كه ده سال از عمر و زندگي اش رو با من سهيم شده بود.روز پنجم و ششم احساس كردم, صيميت داره بيشتر وبيشتر مي شه, انگار دوبارهاين حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ مي گيره.من راجع به اين موضوع به "دوي" هيچي نگفتم. هر روز كه مي گذشت برام آسونتر و راحت تر مي شد كه همسرم رو روي دست هام حمل كنم و راه ببرم, با خودمگفتم حتما عظله هام قوي تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب ميكرد. يك روز در حالي كه چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس كرد كههيچ كدوم مناسب و اندازه نيستند.با صداي آروم گفت: لباسهام همگي گشادشدند.و من ناگهان متوجه شدم كه اون توي اين مدت چه قدر لاغر و نحيف شده و بههمين خاطر بود كه من اون رو راحت حمل مي كردم, انگار وجودش داشت ذره ذرهآب مي شد. گويي ضربه اي به من وارد شد, ضربه اي كه تا عمق وجودم رولرزوند. توي اين مدت كوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل كرده بود, انگارجسم و قلبش ذره ذره آب مي شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش كردم..پسرم اين منظره كه پدرش , مادرش رو در اغوش بگيره و راه ببره تبديل به يكجزئ شيرين زندگي اش شده بود.همسرم به پسرم اشاره كرد كه بياد جلو و به نرمي و با تمام احساس اون رودر آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسيدم نكنه كه در روزهاي آخر تصميم رو عوض كنم.بعد اون رو در آغوش گرفتم و حركت كردم. همون مسير هر روز, از اتاق خوابتا اتاق نشيمن و در ورودي.دستهاي اون دور گردن من حلقه شده بود و من بهنرمي اون رو حمل مي كردم,درست مثل اولين روز ازدواج مون. روز آخر وقتي اون رو در اغوش گرفتم بهسختي مي تونستم قدم هاي آخر رو بردارم.انگار ته دلم يك چيزي مي گفت: اي كاش اين مسير هيچ وقت تموم نمي شد.پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالي كه همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:من در تمام اين سالها هيچ وقت به فقدان صميميت و نزديكي در زندگي مونتوجه نكرده بودم.اون روز به سرعت به طرف محل كارم رانندگي كردم, وقتي رسيدم بدون اين كهدر ماشين رو قفل كنم ماشين رو رها كردم, نمي خواستم حتي يك لحظه درتصميمي كه گرفتم, ترديد كنم."دوي" در رو باز كرد, و من بهش گفتم كه متاسفم, من نمي خوام از همسرم جدا بشم!اون حيرت زده به من نگاه مي كرد, به پيشانيم دست زد و گفت: ببينم فكر نميكني تب داشته باشي؟من دستشو كنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدايي رو نمي خوام, اين منم كهنمي خوام از همسرم جدا بشم.به هيچ وجه نمي خوام اون رو از دست بدم.زندگي مشترك من خسته كننده شده بود, چون نه من و نه اون تا يك ماه گذشتههيچ كدوم ارزش جزييات و نكات ظريف رو در زندگي مشتركمون نمي دونستيم.زندگي مشتركمون خسته كننده شده بودنه به خاطر اين كه عاشق هم نبوديم بلكه به اين خاطر كه اون رو از ياد برده بوديم.من حالا متوجه شدم كه از همون روز اول ازدواج مون كه همسرم رو در آغوشگرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم كه تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوشحمايت خودم داشته باشم. "دوي" انگار تازه از خواب بيدار شده باشه در حاليكه فرياد مي زد در رو محكم كوبيد و رفت.من از پله ها پايين اومدم سوار ماشين شدم و به گل فروشي رفتم.يك سبد گل زيبا و معطر براي همسرم سفارش دادم.دختر گل فروش پرسيد: چه متني روي سبد گل تون مي نويسيد؟و من در حالي كه لبخند مي زدم نوشتم :از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم مي گيرم و حمل مي كنم, تو روبا پاهايعشق راه مي برم, تا زماني كه مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا كنه.***جزئيات ظريفي توي زندگي ما هست كه از اهميت فوق العلاده اي برخورداره,مسائل و نكاتي كه براي تداوم و يك رابطه, مهم و ارزشمندند.اين مسايل خانه مجلل, پول, ماشين و مسايلي از اين قبيل نيست.اين ها هيچ كدوم به تنهايي و به خودي خود شادي افرين نيستند.پس در زندگي سعي كنيد:زماني رو صرف پيدا كردن شيريني ها و لذت هاي ساده زندگي تون كنيد.چيزهايي رو كه از ياد برديد, يادآوري و تكرار كنيد و هر كاري رو كه باعث ايجاد حس صميميت و نزديكي بيشتر و بيشتر بين شما و همسرتون مي شه, انجامبديد..زندگي خود به خود دوام پيدا نمي كنه.اين شما هستيد كه بايد باعث تداوم زندگي تون بشيد.اگر اين داستان رو براي فرد ديگه اي نقل نكنيد هيچ اتفاقي نمي افته,اما يادتون باشه كه اگه اين كار رو بكنيد شايد يك زندگي رو نجات بديد

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/03ساعت 15:15  توسط Invincible girl  | 

 

بسیاری از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر "اگزوپری" (آنتوان دو سنت‌اگزوپری) را می شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید و كشته شد. قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می جنگید. او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گردآوری كرده است. در یكی از خا...طراتش می نویسد كه او را اسیر كردند و به زندان انداختند او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانان حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مینویسد :"مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همین دلیل بشدت نگران بودم. جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دست آنها كه حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یكی پیدا كردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم. از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم. او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود. فریاد زدم "هی رفیق كبریت داری؟" به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیك تر كه آمد و كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد.
لبخند زدم و نمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این كه خیلی به او نزدیك بودم و نمی توانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر كرد. میدانستم كه او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لبهای او هم لبخند شكفت. سیگارم را روشن كرد ولی نرفت و همانجا ایستاد و مستقیم در چشمهایم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اینكه او نه یك نگهبان زندان كه یك انسان است به او لبخند زدم. نگاه او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود ...
پرسید: "بچه داری؟" با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم و عكس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم :" اره ایناهاش" او هم عكس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آنها داشت برایم صحبت كرد. اشك به چشمهایم هجوم آورد. گفتم كه می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم. دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ می شوند. چشم های او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی آنكه كه حرفی بزند قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن كه به شهر منتهی می شد هدایت كرد! نزدیك شهر كه رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنكه كلمه ای حرف بزند!

یك لبخند زندگی مرا نجات داد!
بله لبخند بدون برنامه ریزی؛ بدون حسابگری؛ لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/10/24ساعت 14:47  توسط Invincible girl  | 

 

 

اکثر مردم ترجیح میدهند فرشتگانی سقوط کرده باشند تا شامپانزگانی تکامل یافته، به همین

 سبب به مذهب بیشتر از علم علاقه مندند

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/10/06ساعت 16:12  توسط Invincible girl  | 

 
 
 
امروز ظهر شیطان را دیدم !
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت…
گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند…
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!
گفتم:…

به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/09/24ساعت 15:40  توسط Invincible girl  | 

 

از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده است فریاد مکن
برنامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/09/19ساعت 20:44  توسط Invincible girl  | 

 

یه شب مردی از بازار شلواری خرید و اومد خونه
شلوار برای مرد 15 سانتی متر بلند بود
مرد به زنش گفت زن شلوار منو کوتاه میکنی من فردا تو اداره جلسه دارم وباید مرتب باشم
زن با عصبانیت گفت : ساعت 11 شب معلو م نسیت از کجا اومدی و برای منم هیچی نخریدی اونوقت میخوای شلوارتو برات کوتاه کنم
مرد با ناراحتی به دخترش گفت ...! دخترش گفت :بابا من فردا کلی درس دارم میخوام برم بخوابم نمیتونم
شب مرد از فکر شلوار خوابش نبردو بلند شد شلوارشو با دقت 15 cm کوتاه کرد و رفت خوابید
زنش صبح بلند شد و با خودش گفت حالا ایندفعه رو ... تا دفعه ی بعد منم با خودش ببره... و شلوار رو 15cm کوتاه کرد
دختر صبح زود بلند شد و گفت : حالا بابامه دیگه .... و شلوار رو 15cm دیگه هم کوتاه کرد و ...
:
:
: صبح مرد بلند شد بره اداره که دید ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/09/13ساعت 21:32  توسط Invincible girl  | 

 

 

تولدم مبارک

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/30ساعت 13:0  توسط Invincible girl  | 

 

بابا  عزیزم  تولدت  مبارک  

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/08/18ساعت 17:4  توسط Invincible girl  |